![]() |
![]() |
|
|
مي توان تنها ماند با تو امّا تُهي بودن يك سكوت ، ناله هاي مهتاب است
ساحل خيس چشمانم ، رد پاي خيال باران است مي توان روي شيشه با نگاه سنگ تو دوست داشتنت را ، به اندازۀ آسمان ابري نوشت
با تو امّا ، بي تو بودن مي نشينم به سوگ شبي كه ، بي تو تنها و خاموش گذشت مي كشم شكسته تنِ خستۀ خود درون همان غربتي كه ، كوچه هايش به بن بست مردن رسيد
مي دود روي خواب چشم من دانه هايي كه هر شب از اين چشم بسته دليل وداع ترا ، از صداي نفسهاي آواره پرسيد
با تو امّا ، بي تو رفتن چشم من بود
كه هر لحظه رد نگاهش ، به پشت سرش مي رسيد به راهي كه با پاي ترك خورده از ، كوله بار سنگين تنهايي خويش قدمهاي خود را به فرداي تقدير مي كشيد
با تو امّا ، بي تو ماندن خواب من بود
كه در خلوت خيال طوفاني خويش ترا هم ، نفسهاي آرامش زندگي مي شنيد
به بيداري لحظه اي كه ؛ سايۀ اعتماد كنارحديث شوم قرار ، ترا زندگي ديد عنوان مطلب ، شعر و عكس : مدير وبلاگ يا حق |
|
+ عبور از كوچه عشق:
جمعه پانزدهم شهریور 1387لحظه عبور: 21:30 رهگذر: محمد |
|
|
+ عبور از كوچه عشق:
جمعه پانزدهم شهریور 1387لحظه عبور: 20:47 رهگذر: محمد |
|
|
نه اندوهي كه با من ماندگارماند ! نه چشمي تا بسوزد درتب دلبستگي هايش نگاهي تازه مي خواهم ، كه بر مرگ سياه فاصله ها ؛ خيره گردانم و بايد كهنه رختِ بي كسي ها را ، ز تن بر كند كسي آ مد پياده كوچۀ نگاهم را ، براي لحظه اي پيمود ... كسي بي اعتنا رد شد ، كسي بن بست غم مي ديد و در قلبش به من خنديد ... صدايي آشنا همزاد درياها ، شكسته اقتدار لحظۀ سكوتم را...
وشعله مي كشد آن آتش كه بر پا كرد نگاهي ساده از جنس تمّنايي كه هر شب مي چكد نمناك از چشمم... چرا برايم باورش سخت است ، چه زجري مي كشم وقتي كنار سايه ات ، نشسته سايه اي ديگر و تنها مي توانم من ، قدم بر خاك بگذارم ... و از روي نگاه خود ، گذشتم ساده از عشقي كه بي من مي گذشت از من نه تنها خيس و نمناك است ، سكوت تار چشمانم كه مي بينم نگاهت را براي نگاهي تازه مي خندد چه رنجي مي كشم بي تو ، چه دردي دارد اين سينه دريغ از تو ، دريغ از لحظه اي ، بياد خاطرات من بودن ...! به ياد خلوت نمناك من ، نمي افتي ومي دانم ...! براي پرستوها كه در كوچند ، دلتنگم براي آسماني كه هر شب شوق پروازش مرا محكوم رفتن كرد ... براي قاصدك هايي كه با يك باد نرم مي روند تا كجاها ، تا كه غرق سايۀ ابهام چشمي منتظر هستند! دلم تنگ است براي ماندن ديروز اقاقي سفره مي انداخت ، كه لَختي سايه بندازد كسي كه منتظر بودم برايم دل برانگيزد وليكن سفرها پژمرد ، و اندوهي كه نمناك است زمستان حرف آخر بود نمي ميرد ، هميشه لحظه اي مي گفت : كه امروزم بهاري بود دريغ از لحظۀ امروز ، كه بر ديروز من خنديد |
|
+ عبور از كوچه عشق:
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387لحظه عبور: 14:43 رهگذر: محمد |
|
|
مقدمه: سلام به دوستای گلم. من گفته بودم دیگه بر نمی گردم ، ولی خدا خواست که دوباره وبلاگمو به روز کنم. راستش دنبال یه بهونه می گشتم که بهونه شم پیدا شد. با اجازتون من دوره کارشناسی دانشگاه غیر انتفاعی کرمان قبول شدم.و برای درس طراحی وب که با جناب آقای مهندس جم پور برگزار میشه ، باید یه وبلاگ تحویل بدم. این شد که بعد از مدتها یاد وبلاگم افتادم. و تصمیم گرفتم برگردم.
تقدیم به شما: و این بار ، گریزی برای لحظه های منتقم به خود یک پرواز رویایی ، رسیدن به اوج آسمان بی کسی ... در تنهایی آزار دهنده پروانه های زندگی ، شمعی بودم چشم در راه پایان خود سوختم تا تاریکی ترا باور نکنم ، امّا چه سود از این رهایی ... سرچشمه های احساس ، خشکید از قحطی آسمان تنهایی ام ؛ شعله های فروزان زندگی ، آرام آرام در بهت این نگاه همیشه بیدار ، خاموش گردید از فرار کسی می نویسم که هر جا نگریست ، تنهایی بود و تنهایی ... نه برای تسکین نداشته های بی رنگ خود ، نه برای بهتر بودن این ثانیه های زود بی وفا ... از دردی می نویسم که سالهای اوج زندگی را با این پیکر آسوده به تلخی ساخت و آزرد کسی را از سکوتی که تا توانست روی نگاهم نشست که پُر بود از فریاد از حسرتی که تا خواست در تپش های زجرآور زندگی رخنه کرد و آخر به پایان بی کسی های تنهایی من لبخند زد ساعت مهلت او ایستاد زمان در تبلور احساس پرندگان در بند ، به فراموشی سپرده شد همه به امتداد حضوری می رسیدند و من در انتهای خود بدون آنکه احساس شوم ، گریختم . شاید ... شاید کسی مرا دیده باشد ، شاید ... از فرط فریب این ماندن و بودن ، می روم نه از درد تنهایی که احساسی در خور من نبود اینچنین چقدر تنهایی ، چه اندازه بی کسی ... ظرف من لبریز اندوه شده است و توان نیست که دیگر بتوانم باشم
سلام مدّتی بود که بهانه ای پیدا نکرده بودم برای ماندن برای بودن ، برای نوازش کردن زندگی ، تو این ویرانی ها حال ؛ قسمت از این زندگی جز غم نیست دیدی ای دل که غم عشق دگر باره چه کرد ... ؟ نمی دونم اما اومدم تا یه بار دیگه با زبان دل با شما حرف بزنم اگه یادتون باشه یه دفعه دیگه من از همتون خداحافظی کرده بودم و رفته بودم اما نتونستم دوام بیارم و برگشتم
من گمنامم گمنامی برای همیشه ، در ابتدای بودن و ماندن گمنامی برای همه ، حتی برای کسی که آشنایم ، گمنامم نمی دونم درد من بی همتاست یا همدردی هم دارم ؟ بودن ، ماندن ، رفتن ، گذشتن ... چه ابهامی دارم و چقدر سر گشته این معما شدم که : چرا ؟ مسافران من ؛ همسفر بودن تو این سفر پر حادثه زندگی با شما چقدر زیبا و لذت بخش بود مسافران زندگی ، برای ماندن هم بمانید و برای نگاه انتظار هم منتظر باشید که این رسم دنیاست باید بدرود را ناگهان با هم خواند گمنام ، برای شکستن غرور خود به دار رفتن آیخته می شود تا تو ای همنفس سالهای بی کسی ؛ بدانی که تنهایی سهم من است شاید کسی بفهمد ، شاید ... همیشه تو زندگی آرزو داشتم کسی من رو بفهمه اما ... دریغ که تا امروز روز ، همه فهمیدنم بیهوده و پوچ بود مگه نه اینکه گمنامم و بی نام از این دار فانی ، پس بگذار بمیرم تا درد من کمی آرام شود دوست دارم باشم و اگر بودم حتما بهتون سر می زنم ازاینکه گمنام رو تو این فاصله ها تحمل کردید ممنون و سپاسگذارم درد فاصله برای من یارای مقابله نبود ، ماندم ماندم تا باشم اما انگار ثانیه ها هم با من رقیب بودند زمان دشمن بود و زندگی حریص من با تمام دل برای همه آرزوی پیروزی و موفقیت در سایه او می کنم |
|
+ عبور از كوچه عشق:
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387لحظه عبور: 15:11 رهگذر: محمد |
|
|
سلام بچه ها امروز اصلا حالم خوب نیست.. دیگه همه چی تموم شد.
قسمت نشد ببینمت، خدانگهداری کنم فرصت نشد بمونمو از تو نگهداری کنم ****** گفتم اگه ببینمت، دل کندنم سخت برام اگه یه وقت بگی نرو ، رفتن پر از درده برام ****** گفتم صداتو نشنوم ، ندیده از پیشت برم پشت سرم زاری نکن، چی کار کنم مسافرم ****** من میرم ولی باز تو بدون همیشه یاد تو از خاطر من فراموش نمیشه گل من، خوب می دونی بی تو تک و تنهام عزیزم اگه تو نباشی می میرم ****** شعرمو تا تهش بخون ، گریه نکن طاقت بیار شعرمو خط خطی نکن، دو جمله هم دووم بیار ****** باور نکن یه بی وفام نامه می زارمو میرم قسمت زندگیم اینه، به کی بگم مسافرم ****** سهم من از تو دوریه، تو لحظه های بی کسیم قشنگیه قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم ****** من میرم ولی باز تو بدون همیشه یاد تو از خاطر من فراموش نمیشه گل من، خوب می دونی بی تو تک و تنهام عزیزم اگه تو نباشی می میرم ****** دیگه تموم شد فرصتم ، خاطره هام پیشت باشه تموم خاطرات خوش... ، خدا نگهدارت باشه ******* مي روم سنگين تر از اين فاصله خسته از بي رنگي اين يك نگاه بيقرار ؛ اما به دل صبري عجيب مي روم در انتظار لحظه ها
دوستان من ، برای رفتن بهانه ای نیست اما ، بهانه برای من رفتن است از اینکه منو تحمل کردید ممنونم . برای زمانی که شاید خواهم آمد بدرود یا حق... |
|
+ عبور از كوچه عشق:
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385لحظه عبور: 13:1 رهگذر: محمد |
|
|
(درد دل...) شايد اگر مي دانستي چقدر عاشقم، اينگونه رفتار نمي كردي…تو نمي داني ، حتي حدس هم نمي زني…تو زندگي آرام و بي دغدغه خودت را داري بي آن كه جايي براي من درذهنت ايجاد كني…تو تقصيري نداري چه بسا، انسان هايي نيز به اين شيوه عاشق من باشند و شايد تو به اين شيوه عاشق ديگري…دوستت دارم…امروز از عشق تو لبريزم…فردا را نمي دانم…شايد تو را آن گونه كه بايد شناختم و شايد آن قدر عاشقت شدم كه نخواستم دنياي بي دغدغه تو را كه بدون عشق من هميشه وجود داشته ، به هم بريزم…دوستت دارم و تنهايم… من و شايد خيلي هاي ديگر محكوم به عشقي معصومانه هستيم…عشقي براي خودمان بي آن كه ديگري از وجودش مطلع باشد…چه فرقي مي كند؟ زيبايي،عشق، هيجان،لذت همه در چند قدمي ما نهفته است، همه مي توانيم مبدا قصه اي نو باشيم…دوست داشتن…قصه اي كه هزاران بار تكرار مي شود و هر بار در لباسي نو…مهم نيست دوستم داري يا نه…مهم اين است كه من هستم،عشق هست و هوا بهاري است و من بهارراباتمام وجودنفس مي کشم.(مدیر وبلاگ)
مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را نسیم مست وقتی بوی گل می داد حس کردم که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم؟ خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را؟! نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را! چه خواهد کرد با ما عشق؟! پرسیدیم و خندیدی فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را ****************** با خواندن شعرهايم از من اهريمنی نساز در شعرهايم از تو فرشته ای ساخته ام... (یا حق...)
|
|
+ عبور از كوچه عشق:
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385لحظه عبور: 12:13 رهگذر: محمد |
|
|
سلام دوستان شعر خیلی قشنگییه... با دقت بخونینش *************** نيمه شب آواره و بي حس وحال در سرم سوداي جامي بي زوال پرسه اي آغاز كرديم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال از جدائي يك دو سالي مي گذشت يك دو سال از عمر رفت و برنگشت دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را آن نظر بازي و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازي مبهم و سر بسته بود چون من از تكرار او هم خسته بود آمد و هم آشيان شد با من او همنشين و هم زبان شد با من او خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگي اين چنين آغاز شد دلبستگي *************** واي از آن شب زنده داري تا سحر واي از آن عمري كه با او شد به سر مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق مي شد بيشتر آمدو در خلوتم دمساز شد گفتگوها بين ما آغاز شد گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشائي چشم دل زيباست دل گر تو زورق بان شوي درياست دل بي تو شام بي فرداست دل دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سرگردان شده *************** گفت : در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست مي دارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون توئي مخمور، خمارم بدان با تو شادي مي شود غمهاي من با تو زيبا مي شود فرداي من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوي رخت افسون شده جز تو هر يادي به دل مدفون شده عالم از زيبائيت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش درسرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در اين دل جا نبود ديده جز برروي او بينا بود همچو عشق من، هيچ گل زيبا نبود خوبي او شهره ي آفاق بود در نجابت در نكوهي پاك بود *************** روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس يار ما را از جدائي غم نبود در غمش مجنون عاشق كم نبود بر سر پيمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من ديوانه پيمان ساده بست ساده هم آن عهد و پيمان را شكست بي خبر پيمان ياري را گسست اين خبر ناگاه پشتم را شكست آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار ديگر عهد بست *************** با كه گويم او كه همخون من است خصم جان و تشنه ي خون من است بخت بد بين وصل او قسمت نشد!! اين گدا مشمول آن رحمت نشد!! آن طلا حاصل به اين قيمت نشد!! عاشقان را خوشدلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم، كم شدم آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا، پر پروانه را *************** عشق من از من گذشتي، خوش گذر بعد از اين حتي تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بيرون كن ز سر ديشب از كف رفت فردا را نگر آخر اين يك بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم ، دل نبند عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين، گسسته تار و پود گر چه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود!! بعد از اين هم آشيانت هر كس است باش با او، ياد تو ما را بس است! یا حق.... |
|
+ عبور از كوچه عشق:
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385لحظه عبور: 19:26 رهگذر: محمد |
|
|
خانه خراب تو شدم به سوی من روانه شو
سجده به عشقت میزنم منجی جاودانه شو
ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم
ای لحظه ساز عاشقی عاشق با تو بودنم
روشنترین ستارهام می خواهمت می خواهمت
تو ماندگاری در دلم می دانمت می دانمت
ای همه وجود من نبود تو نبود من
ای همه وجود من نبود تو نبود من
|
|
+ عبور از كوچه عشق:
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385لحظه عبور: 3:45 رهگذر: محمد |
|
|
کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم....
باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....
کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم....
کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم.... ای کاش ، کاش ، کاش...
دلم بدجور هوای تو را کرده هست عزیزم... دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای
بهترینم....
باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند
و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی مثل
خنجر در قلبهایمان مینشیند ....
و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی
میکردی....
باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا
در این دنیا تنهای تنهایم .... بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای
که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است....
کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم....
سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من
بیایی...
و ای کاش تو در کنارم بودی ، باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای ، دلم
بدجور برای تو تنگ است ... باورم نمیشود که رفته ای....
|
|
+ عبور از كوچه عشق:
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385لحظه عبور: 2:46 رهگذر: محمد |
|
![]()
دبير زيست:عشق مرضی است که ميکروب آن از طريق چشم وارد بدن میشود. دبير شيمی:عشق تنها اسيدی است که در قلب اثر دارد. دبير دينی:عشق يک موهبت الهی است که خداوند برای بندگانش هديه کرده است. دبير رياضی:نسبت عشق به بدن مثل نسبت خون است به بدن. دبير فيزيک:جوان مانند آهنربايی است که هر عشقی را به طرف خود جذب میکند. دبير ادبيات:عشق بايد مانند عشق ليلی و مجنون پاک باشد. دبير ورزش:عشق يک توپ فوتبال است که به دروازهی هر قلبی اصابت میکند. دبير تاريخ :عشق تنها پادشاهی است که در تمام قرون بر دلها حکومت کرده |
|
+ عبور از كوچه عشق:
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385لحظه عبور: 21:6 رهگذر: محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ای خویشاوند راستین ! که هرگز با تو نبوده ام ، ای مخاطب من ! که هیچگاه با تو سخن نگفته ام بی تو با بیگانگی و سکوت می میرم ، انتظار ، گم کردن توست ، غربت غم دوری تو ، اضطراب درد بی تو ماندن و غم ، داغ بی تو زیستن ...
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 اردیبهشت 1387 بهمن 1385 مرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 |
| پیوندها |
|
دانشگاه غیر انتفاعی کیمیای کرمان استاد جم پور عاطفه مهدی آموزش برنامه نویسی آموزش برنامه نویسی(2) آوای آسمانی آوای کُر استاد شاپور پساوند هوش مصنوعی و الگوریتم گراف |
|
RSS
|